الشيخ حسين المظاهري
55
سير و سلوك؛ يقظه (بيدارى) (فارسى)
روح گذشت در خانهاى حاكم نباشد ، آن خانه مبدّل به زندان مىشود . گذشت يك طرفه هم نتيجه ندارد ، زن و شوهر بايد نسبت به همديگر ايثار كنند و گذشت و خطاپوشى را سرلوحهء زندگى قرار دهند . در اين صورت نشاط و شادى آن خانه را فرا مىگيرد و مىتوانند نزول رحمت و مغفرت الهى را به تماشا بنشينند . يكى از عرفاى بزرگ نقل مىكند كه در حرمحضرت سيدالشهداء ( ع ) مشغول زيارت بودم . - زيارت او شهودى بوده است . يعنى وجود مبارك امام سوّم را مىديده و عبارات زيارت را مستقيماً خطاب به محضر ايشان مىخوانده است . - مىفرمايد : در حين زيارت ، ديدم جوانى از درب ورودى حرم وارد شد و در مقابل ضريح مطهّر سلام و عرض ادب كرد و به زيارت پرداخت . ناگهان متوجّه شدم كه حضرت امام حسين ( ع ) ، از زيارت من منصرف شدند و به آن جوان توجّه فرمودند . جواب سلام او را دادند و به نشانهء احترام به او تعظيم فرمودند . آن جوان كه متوجّه اين لطف و مرحمت حضرت اباعبدالله الحسين ( ع ) نبود ، زيارت خود را به پايان رسانيد و از حرم مطهّر خارج شد . من كه بسيار شگفتزده و متعجّب بودم ، زيارت را تمام كردم و به دنبال او رفتم و از وى پرسيدم : چه كردهاى كه مستوجب رسيدن به اين مقام و الا شدهاى ؟ جوان پس از كمى تلاش براى پاسخ نگفتن ، نتوانست در مقابل اصرار من مقاومت كند و اين گونه لب به سخن گشود . گفت : پدرم علاقه داشت من با دخترى ازدواج كنم و من به آن دختر علاقهء چندانى نداشتم ، ولى براى خشنودكردن پدر ، تن به اين ازدواج دادم و پدرم را بسيار مسرور و شاد يافتم . پس از ازدواج متوجّه شدم آن دختر باكره نيست . ولى براى حفظ آبرو و جلوگيرى از بدبخت شدن او ، سكوت كردم و اين موضوع را به احدى نگفتم و با گذشت به زندگى ادامه دادم . اكنون نيز از آنجا كه پدرم تمايل شديدى به زيارت كربلا داشت ، او را بر دوش خود نهاده و به كربلا آوردم . چند روز كه در كربلا مانديم ، پدرم وفات يافت . او را در قبرستان دفن كردم و براى خداحافظى به حرم مطهّر آمده بودم كه شما چنين لطفى را از امام حسين ( ع ) براى من مشاهده كردهايد .